مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
داشت در چشمش همیشه اشکهای بیهوا صبح میشد هر شبش با گریههای بیصدا گُر گرفت و قلبش از غم؛ باز هم آتش گرفت یادش آمد لحظهای که شعلهور شد خیمهها آب خورد و سخت دلتنگِ عمو عباس شد گفت با خود زیر لب گاهی: عمو رفتی کجا؟! عطرِ بابا؛ لحظه لحظه بر مشامش میرسید لحظهای که بوسه میزد دستهایِ عمه را در خرابه روی خاک افتاد و دیگر نا نداشت داشت مانند رقیه خون به دل، تاول به پا زنده میشد داغِ شیرخواره همینکه میگذاشت سر به زانویِ رباب غرق در حالِ عـزا شاهدِ عینیِ شام و خیزران بود و غروب یادِ مقتل میسرود از غربتِ خـونِ خـدا از تنِ بابایِ عـطشان رویِ خاکِ قـتلگاه از فرودِ تیر و نیـزه، از عصایِ بیحـیا عمه زینب روضهخوانی کرد و بعدش بیقرار شد سکـینه شاعرانه؛ راویِ کـرب وبـلا واژهواژه گریه کرد و خط به خط سردرد شد شعر گفت از آنچه دیده بود در تشت طلا! |